تبليغاتX
یادداشتهای بصری یک معمار

یادداشتهای بصری یک معمار

یادداشتهای بصری یک معمار

آرش و كمان عشق

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.كمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.
هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

 

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 9:52  توسط نیکی  | 

خدا سلام رساند و گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 9:44  توسط نیکی  | 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 9:39  توسط نیکی  | 

جوانمرد، نام ديگر تو

اگر خاري به پاي كسي برود، كسي كه آن سوي دنيا زندگي مي‌كند، آن خار به پاي جوانمرد فرو رفته است. جوانمرد است كه درد مي‌كشد.
اگر سنگي، سري را بشكند، اگر خوني در جايي جاري شود، اين جوانمرد است كه زخمي مي‌شود، اين خون جوانمرد است كه جاري مي‌شود.
اگر اندوهي در دلي بنشيند، اگر دلي بگيرد و بشكند، آن اندوه ازآن جوانمرد مي‌شود و آن دل جوانمرد است كه مي گيرد و مي‌شكند.
جوانمرد گفت: خدايا چرا اين همه باخبرم مي‌كني از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش، چرا جهان به اين بزرگي را در تن كوچك من جا داده اي؟
خدا گفت: جهان را در تو جا داده‌ام؛ زيرا جوانمرد نخواهي شد، مگر آن كه جهان مرد باشي!

 

(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 9:35  توسط نیکی  | 

سلام

اینجارو چقد خاک گرفته تو این مدتی که نبودم

راستش تو این مدت مطلبه مناسبی پیدا نکردم میشه شما کمکم کنین؟

مرسی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 3:6  توسط نیکی  | 

معماری

معماری یا مهرازی يعنی ارائه بهترين راه حل، چه استفاده از راه‌حل‌های گذشته، چه خلق راه‌حل جديد برای رسيدن به هر هدفی. معماری هنر و دانش طراحی بناها و سایر ساختارهای کالبدیست. تعاریف جامع تر، اغلب معماری را شامل طراحی تمامی محیط مصنوع از طراحی شهری و طراحی منظر تا طراحی خرد جزییات ساختمانی و حتی طراحی مبلمان می دانند. طراحی معماری در اصل استفاده خلاقانه از توده، فضا، بافت، نور، سایه، مصالح، برنامه و عناصر برنامه ریزی مانند هزینه، ساخت و تکنولوژی است به منظور دستیابی به اهراف زیباشناختی، عملکردی و اغلب هنری. این تعریف، معماری رااز طراحی مهندسی که استفاده خلاقانه از مصالح و فرمها با بهره گیری از ریاضیات و قواعد علمی است، متمایز می کند. آثار معماری به عنوان سمبل های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی شناخته می شوند. تمدن های تاریخی در ابتدا از طریق همین آثار معماری شناخته می شوند. ساختمان هایی نظیر تخت جمشید، اهرام ثلاثه مصر، کالاسیوم روم از جمله چنین آثاری محسوب می شوند. آثاری که پیوند دهنده مهم خودآگاهی های اجتماعی بوده اند. شهرها، مذاهب و فرهنگ هااز طریق همین یادواره ها خود را می شناسانند.

بايد توجه داشت که امروزه واژه « معماری » در دو معنای وابسته بکار می رود :

۱) يکی معماری به عنوان فرايند ساماندهی فضا که اسم معنا شمرده شده است و به يک فعاليت آفرينشگر ( خلاقانه ) آدمی توجه دارد و بر پايه ی علمی-تجربی ، هنر و فناوری ساخت پديد می آيد . اين برداشت بيشتر از سوی معماران صورت ميگيرد .

۲) دوم معماری به عنوان دستاورد ساماندهی فضا يا اثر معماری که اسم ذات شمرده شده است و به ساختمان هايی اشاره دارد که پيش از ساخت آنها اين فرآيند پيموده شده است . اين برداشت بيشتر از سوی باستان شناسان و مورخين معماری بکار می رود .

در يک نعريف کلی از معماری ویلیام موریس چنين می نويسد :

معماری ؛ شامل تمام محیط فیزیکی است که زندگی بشر را در بر می گیرد و تا زمانی که جزئی از دنیای متمدن بشمار می آییم ، نمی توانیم خود را از حیطه ی آن خارج سازیم ، زیرا که معماری عبارت از مجموعه اصلاحات و تغییراتی است که به اقتضای احتیاجات انسان ، در روی کره ی زمین ایجاد شده است که تنها صحراهای بی آب و علف از آن بی نصیب مانده اند . ما نمی توانیم تمام منافع خود را در زمینه معماری در اختیار گروه کوچکی از مردمان تحصیل کرده بگذاریم و آنها را مامور کنیم که برای ما جستجو کنند ، کشف کنند ، و محیطی را که ما باید در آن زندگی کنیم شکل دهند و بعد از ما آن را ساخته و پرداخته تحویل بگیریم و سپس متحیر شویم که خاصیت و عملکرد آن چیست . بعکس این بر ماست که هر یک ، بنوبه خود ترتیب صحیح بوجود آمدن مناظر سطح کره زمین را سرپرستی و نظارت کنیم و هر یک از ما باید از دستها و مغز خود ، سهم خود را در این وظیفه ادا کند .

در تعريفي ديگر از لوکوربزيه (يکي از بزرگترين معماران تاريخ) ميگويد: معماري بازي است با اشياء در زير نور

واژه « معماری » در زبان عربی از ريشه ی « عمر » به معنای عمران و آبادی و آبادانی است و « معمار » ، بسيار آباد کننده . در زبان فارسی برابرهايی گوناگونی برای آن آمده است مانند :‌ « والادگر » ، « راز » ، « رازيگر » ، « زاويل » ، « دزار » ، « بانی کار » و « مهراز » . مهراز ، واژه ای است مه از « مه » + « راز » درست شده و برابر مهتر و بزرگ بنايان است که از دو بخش « مه » ، يعنی بزرگ و « راز » يعنی سازنده درست شده است . اين واژه برابر مهندس معمار به تعبير امروزی است . در زبان لاتين نيز واژه [architecف}از دو بخش archi به معنای سر ، سرپرست و رئيس و tecton به معنای سازنده درست شده که کاملاً همتراز با واژه مهراز می باشد . مفهوم دقیق واژه معماری ریشه در واژه یونانی archi-tecture به معنای ساختن خاص دارد, ساختنی که هدایت شده و همراه با آرخه باشد. آرخه(arkhe)از فعل آرخین(arkhin)به معنای هدایت کردن و اداره کردن است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 13:8  توسط نیکی  | 

ساااااااااااااااااااااااال نو مبااااااااااااااررررررررررررررررک

سلام

سال نو مبارک

از اونجایی که من هنوز امکان پخش آهنگو تو وبم ندارم پس خودت باید زحمت بکشیو یه آهنگ شاد بذاری تا باهم سال نورو خوشحالی کنیم

امیدوارم سال ۸۷برای هممون یه سال پر از موفقیت باشه

اینم از طرفه من برای همتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 22:19  توسط نیکی  | 

برج عشاق

وا که تو چه خودخواهی:

تو اگر بسیار خرسندیکه او را صاحب شده ای,بدان که با دو قلب و چهار چشم وچهار گوش و چهار دست و چهار پا وبیست انگشت کار میکنی و زندگی میکنی... بی شک در کنارت کسی هست که دیگر هیچ نمی تواند ببیند که چشم ندارد...هیچ نمی تواندبشنود که گوش ندارد...نمیتواند برود که پا ندارد...نمی تواند بگیرد که دست ندارد...نمی تواند بگوید که زبان ندارد و نمی تواند احساس کند که دیگر قلب ندارد...وای که تو چه خود خواهی.

                                                                                    (دکتر شریعتی)

زندگی جستوجوی نیمه هاست...باید ازغیب برسد...ظهور کند...بر تو ظاهر گردد.. و نیمه ات را در بر گیرد...موتزارت,پیانو طلایی...ناپلئون:شمشیر پولادین...ابراهیم:چشمه زمزم...آدم:حوا...موسی:عصا...عیسی:انجیل...محمد:قرآن...خسرو:شیرین...

بودا:نیروانا...زرتشت:آتش...شاندل:دولاشاپل...رمئو:ژولیت...نویسنده:قلم...خواننده:کتاب...

مسافر:گذرنامه...

رود:دریا...شمع:پروانه...مجنون:لیلی...تشنه:آب...خمار:شراب...تنها:همدم...و برای من:تو

                                                                                   (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 13:21  توسط نیکی  | 

آثار سالوادور دالی

سلام

اینم چنتا عکس از کارای دالی برای کسایی که از کارای دالی خوششون میاد

بخصوص آیدین عزیز البته شرمنده که تعدادشون کمه

Image:Dalí DonQuijotesentado.JPG

DonQuijotesentado

 

Image:Dalí. Elefantecósmico.JPG

 Elefantecósmico

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 13:34  توسط نیکی  | 

نومیدی روی نیمکتی نشسته

توباغچه وسط میدون,رو یه نیمکت

مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون میکنه

عینک به چشمشه و لباس طوسی کهنه ای به تنش

ته سیگاری به لبش.

نشسته و

وقتی دارین رد میشین صداتون میزنه

یا خیلی ساده به تون اشاره میکنه.

نبادا نیگاش کنین

نبادا محلش بدین

باید رد شین جوری که انگار ندیدینش

که انگار اصلا صداشو نشنیدین

باید قدما رو تند کنین

و بگذرین

اگه نیگاش کنین

اگه محلش بذارین

بهتون اشاره میکنه و,اون وخ

دیگه هیچی و هیچکی

نمی تونه جلودارتون بشه که نرین نگیرین تنگ دلش بشینین.

اون وخ نگاتون میکنه و لبخندی میزنه و

شما حسابی عذاب میکشین

سختر عذاب میکشین و اون بابا همین جور لبخند میزنه

و

شمام درست همون جور لبخند میزنین و 

هرچه بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب میکشینو

هرچه بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند میزنین

چیزیه که چاره پذیرم نیس

و همون جا میمونین

نشسته

یخزده

لبخند زنون

رو نیمکت.

اون دور و بر بچه ها بازی میکنن

رهگذرا میگذرن آروم

پرنده ها می پرن

از این درخت

به اون درخت

و شما همون جا میمونین رو نیمکت و

میدونین

میدونین که دیگه

بازی بی بازی مث بچه ها

میدونین که دیگه هیچ وقت خدا

نخواهین رفت پی کارتون

آروم

مث این رهگذرا

که دیگه هیچ وقت نخواهین پرید

سر خوش مث این پرنده ها

 

 

ژاک پره ور

۱۹۷۷-۱۹۰۰

منبع:آینه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 23:16  توسط نیکی  |